رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

قانون لعنتی

1392/8/25 14:55
نویسنده : we
303 بازدید
اشتراک گذاری

دارم گوشتا رو خرد می کنم . اون قدر کوچیک و ریز که آقای نی نی بتونه راحت بخوره. خون قرمز از گوشه پلاستیک زده بیرون. همین طوری که چاقوی رومیکشم روی گوشت یاد حرف مامانم می افتم . گوشت بره شیشک ! یعنی چی ! یعنی زیر شش ماهش بوده . بعد فکر می کنم که این گوشت تازه زیر چاقوی تیز من مال یه بره  خیلی کوچیک بوده . خیلی کوچیک . یه بره شاد کنار مامانش. یه بره بی دغدغه از همه چیز و پراز شور زندگی . پر از جفتک زدن روی علفها . که با هر جست و خیزش دل مامانشو شاد میکرده . حالا اینجاس....زیر چاقوی تیز من . خون قرمزش توی پلاستیک ماسیده و مامانش یک روز کلی از نبودنش غصه خورده . وقتی دست و پاشو گرفتن که ببرنش  بره کوچولو کلی ترسیده .دلم گرفت . خیلی گرفت.چشام اشکی شد. آخه منم یه مامانم.آخه می تونم لمس کنم یعنی چی. همه این اتفاقا
افتاده تا پسر من گوشت بره عالی نصیبش بشه. بعد یاد شیر می افتم که دنبال آهو میافته تا بتونه شکم بچه شیرارو سیر کنه. یه قانونه انگار...یه قانون لعنتی. از اون قانونا که بد نوشتنش. که دوست داشتم یه جور دیگه می نوشتنش.

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

مامان ساراجون
27 آبان 92 13:06
بعضی قانونها توی جامعه ی بشری ما هست که بشر دوست نداره ولی خوب قانون هست و ماهم مجبور هستیم از اونها پیروی کنیم برای زنده ماندن و زندگی کردن مثل همین بچه بره بعضی قانونها رو خودمون بوجود میاریم می دونیم این چیزها اشتباه هست ولی انجام می دیم خیلی زیبا و بامسما بود آرزوی موفقیت و شادکامی
admin
3 آذر 92 10:21
یک چوپان بود و یک گوسفند، یک برّه. چوپان از شیر گوسفند میخورد و پشم و اضافی شیر و کره و ماست و پنیرش را می فروخت و زندگی را به خوبی می گذراند. تا اینکه یه روز به گوشت گوسفند طمع کرد. چاقوش را تیز کرد و آروم آروم به گوسفند نزدیک شد. برّه بی گناه که مشغول چرا بود به گمان اینکه چوپان اومده تا باهاش بازی کنه، براش نی بزنه یا پشم نرمش را نوازش کنه سرش را بلند کرد امّا دید چشم های چوپان را خون پر کرده. به دستهاش نگاه کرد و برق چاقو را دید. ترسید. غقب عقب رفت. به چوپان گفت : - میخوای چیکار کنی؟ تو چوپان منی، باید ازم نگهداری کنی. میخوای منو بکشی؟ چوپان چیزی نگفت چون چیزی نمی شنید. خون جلوی چشم هاش را گرفته بود. تند کرد که به گوسفند برسه. گوسفند فرار کرد. دوید و دوید. چوپان به سگش گفت گوسفند را بگیره. گوسفند دور شده بود و سگ به دنبالش می رفت و چوپان هم در پی اونها. گوسغند التماس می کرد: - تو که شیر و پشم من را داری، دست از سرم بردار. منو نکش. یاد روزهای خوب گذشته امان بیافت. ولی گوش چوپان بدهکار نبود. روزها گذشت و هفته ها و ماه ها و این گریز و تعقیب ادامه داشت . کم کم دنبه گوسفند آب شد و از اون پوستی موند. پشمش به سنگ ها و شاخه ها و تیغ ها گیر کرد و کنده شد. از پوست خونینش موهای ژولیده سیاه رویید. گوسفند رو به چوپان فریاد زد: - چوپان دوست من باش. به سگت بگو دنبالم نکنه. طمع چوپان کم نمی شد. توان گوسفند را کم شده می دانست و سفره را نزدیک. چربی بدن گوسفند آب شد. شکمش رفت تو. گوسفند همونطور که می دوید به عقب رو کرد و با آخرین توانش به چوپان گفت: - از گوشت من بگذر. تو کارت حمایت از من ئه. آزارم نده. ولی چوپان جز صدای باد چیزی نمی شنید. جای سم های قشنگ گوسفند را چنگال هایی گرفته بود تا در فرار کمکش کنه. دندان هاش ساییده و تیز شده بود. گوسفد می دوید و سگ به دنبالش و دورتر از اونها چوپان و حماقتش. گوسفند صدا زد: -چوپان ... صداش کلفت شده بود و سوزی در اون شنیده می شد. چوپان از دور دید که سگ به گوسفند رسید. دید که سگ به روی گوسفند پرید. قدم ها را تند تر کرد تا بهشون برسه. دید که یکی به زمین افتاد، زوزه ای کشید و جان داد. خوشحال شد. رسید. دید که سگش مرده. گوسفند برگشت و به چوپان نگاه کرد. چشم هاش قرمز شده بود. دندان هاش تیز شده بود. جای پشمش موهای سیاه روییده بود. سم نداشت، چنگال های تیزی داشت که خونی شده بود. چوپان عقب عقب رفت. دیر شده بود. گرگ به روی چوپان پرید و کشتش. خون چوپان روی صخره ها ریخت و جمله ای نوشت. راستش اون جمله دقیق یادم نیست هر وقت یادم اومد بهتون میگم ولی تا اون موقع خودتون میتونید یک جمله آموزنده بنویسید.
نا شناس
22 آذر 92 10:18
قشنگه