قانون لعنتی
دارم گوشتا رو خرد می کنم . اون قدر کوچیک و ریز که آقای نی نی بتونه راحت بخوره. خون قرمز از گوشه پلاستیک زده بیرون. همین طوری که چاقوی رومیکشم روی گوشت یاد حرف مامانم می افتم . گوشت بره شیشک ! یعنی چی ! یعنی زیر شش ماهش بوده . بعد فکر می کنم که این گوشت تازه زیر چاقوی تیز من مال یه بره خیلی کوچیک بوده . خیلی کوچیک . یه بره شاد کنار مامانش. یه بره بی دغدغه از همه چیز و پراز شور زندگی . پر از جفتک زدن روی علفها . که با هر جست و خیزش دل مامانشو شاد میکرده . حالا اینجاس....زیر چاقوی تیز من . خون قرمزش توی پلاستیک ماسیده و مامانش یک روز کلی از نبودنش غصه خورده . وقتی دست و پاشو گرفتن که ببرنش بره کوچولو کلی ترسیده .دلم گرفت . خیلی گرفت.چشام اشکی شد. آخه منم یه مامانم.آخه می تونم لمس کنم یعنی چی. همه این اتفاقا
افتاده تا پسر من گوشت بره عالی نصیبش بشه. بعد یاد شیر می افتم که دنبال آهو میافته تا بتونه شکم بچه شیرارو سیر کنه. یه قانونه انگار...یه قانون لعنتی. از اون قانونا که بد نوشتنش. که دوست داشتم یه جور دیگه می نوشتنش.


قانون لعنتی 
